تبليغاتX
ارشیا در سرزمین باد
                              "بنام آزادی بخش مهربان"

اول بذارین یه خبر مسرت بخش بهتون بدم:ملت شریف ایران توجه کنید ملت شریف ایران توجه کنید یاهو مسنجر را خدا آزاد کردواقعا بهتون تبریک میگم. واما من وترکها...

جایی که کار میکردم پر بود از انواع ترکهایی به عنوان کارگر میومدن اونجا نمیدونم چرا ولی رابطه خیلی خوبی باهاشون برقرار میکردم.اونقدر صمیمی میشدیم (هرچند این جزءخصوصیات منه)که شب تا صبح با هم بلوتوث بازی میکردیم.هنوز هم گوشیم پراز انواع کلیپه که ازشون گرفتم.دوتا کلیپ هست که خیلی برام جالب بودن یکیشون یه خواننده خانوم ترکهستش که اول یه کم دکلمه میخونه بعد شروع میکنه به خوندن عجب صدایی چه قدو بالاییواقعا هم خوشکله از یکی از کارگرا کلیپشو گرفتم وازش خواستم که واسم معنی اشعارشو بگه همشم میگفت:جیران جیران چون معانی رکیکی هستن واز نظر اسلامی وشرعی مشکل دارندالان خیلی یادم نیست معنیاشونو ولی همش قربون صدقه معشوقش میرفت (خوش به حال معشوقش)یکی دیگه هم بود که یه مرد ترک میخوند ویه زن ترک جواب میداد .فکر کنم مغنی کلیش این بود که مرده میگفت:"بگو ببینم یارت کیه؟ بگوببینم یارت کیه؟"وزنه اول میگفت:(با کلی نازو ادا):"نمیگم یارم کیه نمیگم یارم  کیه"خلاصه از مرده اصرارو از زنه انکار تا اینکه آخر زنه میگفت:"یارم تویی"(خب همون اول بگو دیگه)

بالاخره یادش بخیر.ترکها خصوصیات جالبی داشتن یعنی واقعا دنبال عشق و عاشقی بودن (با اینکه هر جایی یه دوست ازنوع دختر داشتن)حتی یکیشون که بعدا ازش تریاک قاچاقی گرفتن عاشق یه دختره بود بهش نداده بودن با یکی دیگه ازدواج کرده بود ولی میگفت به دختره گفتم حتی اگه پیرهم بشه بازم باهاش ازدواج میکنم حتی اگه صدسال دیگه بشه ومن گفتم :"خب زنت چی؟"خلاصه فارسی رو بامزه حرف میزدن و بعضی وقتا نمیفهمیدم چی میگن.یه جمله ای هم که ازشون یاد گرفتم این بود:((ددم وای))یعنی ای وای

ترکهایی که اونجا کار میکردن خیلی هم ترک نبودنزبونشونم تالشی بود مال خلخال وروستای لرد بودن خودشون هم اصلا قبول نمیکردن ترکنمیگفتن ما لردی هستیم.

با همه احترامی که برای ترکها قایلم ولی بعضی وقتا یه ترک  بازی هایی در می آوردنمثلا یه بار یکیشون اسمش قاسم بود ازین قفلا هست که باید اول قفلشون کنیم بعد کلیدو در بیاریم دادم دستش گفتم در انباررو قفل نکن چون نگهبان کلید نداره کلیدهارم دادم بهش وقتی اومدم دیدم در انباررو قفل کرده گفتم چرا اینکاررو کردی گفت:"خب کلید خونه به کلید قفل بود بعدم هرکار کردم کلید در نیومد مجبور شدم در انباررو قفل کنم تا کلید در بیاد!!"گفتم:"خب آیکیو قفلو بدون اینکه درانباررو قفل کنی قفلش میکردی میگذاشتی کنار انبار بعد کلیدو در میاوردی حتما میبایستی رو در قفلش کنی؟!!!!"

خلاصه خداییش آدمای خوبی بودن من که از خیلیای دیگه بیشتر قبولشون دارم.ولی خصوصیت بدیم داشتن مثلا به شدت زیر آب همو میزدن ویکیم اینکه زیادی چاخان میکردن.

ترکها روی قسم حضرت ابولفضل خیلی حساسن وقتی این قسمو میخوردن میفهمیدم راست میگن.زورشونم خیلی زیاد بود وواقعا کار میکردن توی کارشون خیلی دقیق بودن صبح زود میرفتن سر کار وتا آخرین دقیقه کار میکردن.اصلا از کارشون نمی دزدیدن.البته خوراکیشونم دیگه تمام عیار بود (مثه خود من)همه چی میخوردن واصلا از نظر غذا به خودشون سخت نمیگرفتن.گوجه فرنگی و رب گوجه هم خیلی میخوردن غذای مورد علاقشونم املت ترکی بود که تقریبا مثه املت خودمونه ومن خیلی دوست داشتم .اول یه دو سه کیلو رب گوجه یا گوجه رو  قشنگ سرخ میکردن بعد توش تخم مرغ میریختن و سریع میپختن.(دهنم آب افتاد)

خلاصه دوران خوبی بود البته مشکلاتیم با هم داشتیم (ناسازگار بودیم)چند بار هم کارمون به طلاق کشید

هنوز هم با چند تایی از ترکها تلفنی حرف میزنم.

بخوشید وخوششششششچچچچچچچچچششششششششچ بگذره

 

+ نوشته شده توسط ارشیا در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 13:1 |
                                        "بنام زیبای بی همتا"

                                  مهرالبوم

 امروز میخوام یکی از داستانهای کتاب عربی رو واستون بگم .وقتی داشتم با یکی از شاگردام کار میکردم این داستانو خوندم خیلی داستان قشنگیه واما الداستان:(مهریه جغد)

الجون الدلم لکم بگه که جغد بصره میبینه پسر قند عسلش(مثه من)بزرگ شده و وقت دومادیشه(کاش بابای منم به فکر من بود)خلاصه یه بلیط موصل میگیره و میره پیش جغد موصل و میگه:میخوام پسرمو دوماد کنم یه دخمل نازی داشتی هنوز هم هست .جغد موصل یه نگاهی به جغد بصره میکنه (پیش خودشم میگه خجالت نمیکشه پیرمرد چشمش دختر منو گرفته الان حالشو میگیرم)بعد میگه:"اولا آنا خانوم قصد ادامه تحصیل دارن میخوان برن مالزیثانیا بصره شهر آبادیه میدونی مهریه دختر من هزارتا خرابه هستش؟فکر نکنم پسرت بتونه اینهمه خرابه رو جور کنه!!"

اما جغد بصره از رو نمیره و میگه"درسته بصره شهر آبادیه ولی حاکم جدید اون تازه منصوب شده من بهت قول میدم یه سال نشده تو بصره بیش  از هزار خرابه داشته باشیم!!!..."

بله جالب بود نه؟البته بعدش قرار میشه باهم برن مالزی

دفعه بعد میخوام از رابطه ام با ترکا بگم آخه جایی که کار میکردم همش کارگر ترک بود دیشب یه چندتا کلیپ که ازشون گرفته بودمو نیگا میکردم یاد اونروزا افتادم خیلی باهم صمیمی شده بودیم یادش بخیر

بخوشییین و خوششششچچچ بگذره

+ نوشته شده توسط ارشیا در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 12:45 |
واما اینبار بنا به درخواست یکی از خوانندگان وبلاگ میخوام راجع به پسرای کرمانی بگم.البته قبلش بگم که من رو با اونا قاطی نکنید من استادتونم من فرشته ام من کارم درسته

۱-یکی از خصوصیات بارز پسرهای کرمانی که خصوصیت بسیاری از پسرهای ایرانی (البته به جز من)هست همانا داشتن مقادیر زیادی دوست از نوع دختر هست وکاش به همین دوستی بسنده میکردن عاشق همشونن!!!!وبه همین دلیل که تا آخر عمرشون روزی سه چهار بار شکست عشقی میخورنندیدین خواننده های جدید همش با آه ونفرین میگن برو که برنگردی الهی بری زیر تریلی الهی سقف آرزوت خراب بشه داغت روی دلمپس به همین سادگیا ابراز احساستشونو باور نکنید(البته به جز من)

۲-یکی از خصوصیات دیگر آنها واکثر مردای ایرانی غیرتی بودن آنهاست چیه قند تو دلتون آب شد که یه شوهر با غیرت گیرتون اومد؟ای بیچاره ها ای بد بختهاایاین غیرت فقط در مورد شما وخواهر ومادرشون صدق میکنه بازم میگین چه بهتر؟ببینید یعنی به خودش اجازه میده با دخترای دیگه همچنان رابطه داشته باشه وپیش خودش میگه خب من مردم دیگه مردم باید همینطور باشه عین ناصرالدین شاه ولی فقط کافیه ببینه که شما مثلا دارین با رفتگر سر کوچه صحبت میکنین دیگه واویلا وااسفااونوقته که غیرت ایرانی و کرمانی به جوش میاد ولی هنوز دانشمندانفهمیدن چرا این غیرت  در برخوردبا دخترای مردم جوش نمیاد!!!!وفقط مخصوص خواهرو مادرو زن هست!!!!!

۳-یکی ازخصوصیت بارز مردهای کرمانی جواد بودن آنهاست(البته به جز من)یعنی تو تمام مراحل زندگی باید یه جواد بازی در بیارن.حالا اگه شانس بیارین و چاقوکش وکفتر بازنباشن دیگه باید برین نذرمعبد شائولین  کنینپس از یک کرمانی توقع روشنفکر بودن رو نداشته باشین(دیگه میدونین به جز من)خیلی که روشنفکر باشن میگن عزیزم امروز میتونی تنها بری خونه خالت وهر دو ثانیه یک بار زنگ میزنن اونجا که ببینن هستین یا نه وقتیم میذارن برین که پسر خالتون نباشه

فعلا این سه تارو داشته باشین بعدا بیشتر مینویسم...

خوششششششششچچچشچشچشچش بگذره....

+ نوشته شده توسط ارشیا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 10:53 |
                                            "بنام زیبای بی همتا"

من امروز یک کار مهم انجام دادم یه کار خیلی خیلی خیلی... به توان بی نهایت مهم!!! کسی میتونه بگه چه کاری؟....اوممممممم ببینم شما خانوم بله شما که اسمت پریاست شما بگو حالا چرا دوباره رفتی آخر کلاس بیا جلوتربله بگو.چی؟نجات بشریت؟ البته اونم تو فکرش هستم ودر آینده اینکارو میکنمولی الان نه.شما بگو دختر خانوم آره شما چی خواستگاری؟نه بابا فعلا که مجردی بیشتر کیف میدهتازه من دختر رویاهامو هنوز پیدا نکردم الانم قصد ادامه تحصیل دارم(اونم تو مالزی).خب ببینم شما چرا این سوالو پرسیدین؟مجردین؟خب دخترم ببینم  یه کافی شاپ تو هزارو یک شب خوبه؟اصلا میخوای بریم رستوران سیاحفعلا شمارمو یادداشت کن:۰۹۳۶...بقیه اش تو پروفایلم هست

خب بذارین خودم بگم چه کار مهمی انجام دادم آماده این؟ بذارین یه کم هیجانیش کنم:(مثه اس ام اسایی که میفرستن)من...

من...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من...برو پایینتر

.

.

.

.

.

.

من خون دادمبله من رفتم سازمان انتقال خون و خون دادم.اولش میترسیدم نکنه تمام خون بدنمو بگیرن خدای نکرده طوریم بشه. آخه دنیا به من احتیاج داره

وقتی وارد سالن شدم سرگیجه شدم.میخواستم برگردم عصر برم ولی کار از کار گذشته بود...د.و تا موجود نقابدار به طرف من اومدن من مثه بروس لی پریدم رو هوا وهردوتاشونو نقش زمین کردم. بعد سه تا دیگه اومدن اونارم با نانچیکو زدم بعد چهارتا بعد از درو دیوار نینجا میباریدمنم همشونو زدم ولی یکیشون نامردی کردو از پشت یه تیر بی حس کننده زد بهم ومن بیهوش شدم.وقتی به هوش اومدم دیدم رو تختم. ازم ۵لیتر خون گرفتن بعدم کلیه هامو در آوردن یکیشونم میگفت:"عجب قلب پاکی بهتره درش بیاریم"تا اومدم بگم این قلبو میخوام بدم به دختر مردم از جا درش آوردنو بعدم منو انداختن تو یه اتاق تاریک ودرو روم قفل کردن .

دیگه ناامید شده بودم که ناگهان در باز شد ویک نفر امد تو اول میخواستم بزنمش ولی بعد دیدم یه خانمه که لباس دکترارو پوشیده اومد تو وگفت:"من اومدم شمارو نجات بدم ببینم حالتون خوبه؟بیا اینم قلبتون واستون اوردم"منم گفتم:"باشه مال خودتون "یه کمی خجالت کشیدو بعد گفت:"بهتره بریم بیرون"وما اومدیم بیرون...(البته اونجا کار دیگه ای نمیشد کردا منحرف نباشید چون اصلا وقت نداشتیم)بعد سه تاشونو من میزدم یکیشونو اون وبا کمک هم از اونجا فرار کردیم (ولی اینقدر جو گیر بودم که یادم رفت آدرسو شمارشو بگیرمالانم دارم در به در دنبالش میگردم)

حالام اومدم بهتون بگم که نرین خون بدین تازه یکیشون مثه خون آشاما بود نشسته بود رو صندلی در کمال آرامش با نی یه بسته خونو میخورددیگه بسه ... اون داستان یه کم غیر واقعی بود (البته صحنه های اکشنش  و اون خانوم کاملا واقعی بودا)خلاصه اول یه دکتر معاینه ام کرد هرچی ما هی گفتیم مریضیم سر گیجه داریم گفت:"طوری نیست"گفت :"مجردین"

بعد پرسید:"سال گذشته با کسی رابطه جنسی نداشتین؟!!!"گفتم:"نه!!!"بعد پیش خودم گفتم:"چه سوال بیخودی خب تو ایران  همه میگن نه مگه جرات دارن بگن آره؟!!خب پلیس ۱۱۰+احمدی نژاد میاد میگیردشون"خلاصه رفتم رو تخت دراز کشیدم مسوول تخت نشست کنارمو سوزنو زد به دستم یه کم درد داشت بعد  کم کم سرگیجه ام بیشتر شد و به مسوول اونجا گفتم اونم گفت:"الانم سوزنو میکشم"ولی من گفتم "نه !اینکارو نکنین"درنهایت ۴۵۰ سی سی خون دادمو بعدشم یه آبمیوه بزرگ با بیسکوییت دادن خوردم آخه پسر خوبی بودم وگریه نکردم

بعدشم دیگه از سرگیجه خبری نبود فهمیدم استرس داشتم ولی خداییش آدم دفعه اول میترسه یه جوون دیگه هم عین خودم بود هی سرشو میگرفت بالا هی دست میکرد تو موهاش

از شوخی گذشته بهتون سفارش میکنم برین خون بدین خیلی عالیه یه هفته بعدم نتایجشو میدن هر بیماری داشته باشینو نشون میده وچون مساله جون آدما در میونه نتایجشون خیلی دقیقه میگن میفرستن تهران...تازه خون آدم تازه میشه واحساس نشاط میکنید.

پس خون دادن یادتون نره من خودمم با خانوم دکتر اونجا آشنام

خوشششششششششچچچچچچچچشچشچ بگذره وخونتون همیشه تمیز و رقیق وبیرون شیشه باشه

+ نوشته شده توسط ارشیا در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 7:37 |
   امروز باز میخوام یه کم از کوانتوم بنویسم...

همچنان که زمان میگذشت فیزیک کوانتوم گسترش بیشتری پیدا میکرد.هایزنبرگ توانست اصل عدم قطعیت را به صورت ریاضی بیان کند.لویی دوبروی دانشمندی بود که تحول عظیمی در کوانتوم ایجاد کرد اما نظریهه اون هم سالها دست نخورده باقی ماند.تا اینکه شرودینگر دانشمند جوان پا به عرصه کوانتوم گذاشت.شرودینگر توانست فرمولهای ریاضی کوانتوم را سرو سامان ببخشدویک آزمایش جالب هم انجام بدهد!!یک آزمایش فوق العاده به نام آزمایش گربه شرودینگر!!!آزمایش به این شکل است:"اگر داخل یک جعبه یک ماده نیمه عمر یک سنسور حساس به پرتو رادیو اکتیو که یه یک چکش وصل است یک شیشه که داخلش گاز سیانول هست و یک گربه داخل آن قرار بدهیم میتوانیم زمان دقیق پرتو افشانی ماده نیمه عمر را بفهمیم!!!واین عکس عدم قطعیت کوانتوم هست!!!ام چه جوری؟ وقتی مادر جعبه را میبندیم احتمال پرتو افشانی ماده نیمه عمر ۵۰-۵۰ هستش ما در یک زمان مشخص در فاصله یک دقیقه میتوانیم بفهمیم که دقیقا چه زمانی ماده پرتو افشانی داشته.ما هر زمان که در جعبه را برداریم با یک چیز مواجه خواهیم شد: یا گربه زنده است یامرده یعنی دیگه ۵۰-۵۰ در کار نیست .اگر گربه مرده باشد دقیقا یک دقیقه قبل ماده پرتو افشانی کرده است!!!و بر عکس!!!!"آیا این آزمایش اصل عدم قطعیت را نقض میکند؟ خیر!!!چون آزمایشهایی هستند که اصل عدم قطعیت را ثابت میکنند!!!نتایج آزمایشهایی از قبیل گربه شرودینگر را پارادوکس مینامند یعنی متناقض نما یعنی چیزی که با فرضیه ای مخالفت  میکنه ولی کلا اونو نقض نمیکنه!!!از این پارادوکسها تو علم کوانتوم زیاد هستش پس بور حق داشت اون جمله رو راجع به کوانتوم بگه دیگه بسه...

دفعه بعد راجع به دنیاهای موازی میگم تا بعد...

خوشششششششششچشچچچچشش(عدم قطعیت چو ش)بگذره

همتونم میبوسم(البته بناب ه مسایل شرعی فقط آقایونو)

+ نوشته شده توسط ارشیا در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 13:0 |
                                "بنام  زیبای بی همتا"

 امروز بین مطالب کوانتوم میخوام یه کم از زندگی روزانه بنویسم:چند روزیه که دانش آموزهای کانونم زیاد شدن ومن یه کم خوشحالتردانش آموزای خصوصیم هم افزایش داشتن.رویا هم فوق عمران قبول شد الانم رفته زاهدان(چو نی ناله دارم زدرد جدایی فغان از جدایی ...)میخواستم خودم به داییم بگم که نمیام شرکت که خودش گفت :"خودتو برای اول آبان آماده کن که تصفیه حساب کنیم"منم گفتم:"من از اول مهر ماه میخواستم نیام شرکت حالا باشه اول آبان"چون اصلا خوشم نمیاد منت کسی بالا سرم باشه هیچوقت نذاشتم کسی سرم منت بذاره یا بهم دستور بده یه مدتم وقتی دیدم داییم منت داره میخواستم برم حالام که خودش گفت دیگه بهتر چون قبلا به اصرار مامانم مونده بودم میگفت بیکار میشی و...حالا دیگه چیزی نمیتونه بگه.

امروزهم اومدم کرمان سنجش تکمیلی واسه فوق ازشون سوال کردم گفتن بایستی ۳۲۷۰۰۰تومان بریزی به حساب وبعد ثبت نام کنی.شاید برم چون کتاباشونو که دیدم به نظرم موسسه قوی باشه.میخوام امسال واسه فوق عمران بخونم که هم مدرک مهندسی مکانیک داشته باشم هم فوق عمران.آخه عمران هم بازار کارش خیلی خوبه وهم از رشته اش خوشم اومده اون مدتی که توی ساخت مخزن همکاری میکردم وسرپرست کارگاه بودم با ساخت و سازو بتون ریزی و...آشنا شدم.

عصرم میخوام برم کلاسای داستان نویسی کرمان ببینم چه خبره

بعدم میخوام کلاس بدنسازی و خوانندگی هم برمچیه؟ چرا اینجوری نیگا میکنین؟الان چند وقتیه میخوام زندگی کنم.لطفا یکی پیدا بشه بهم گیر بده که اینکارارو انجام بدم چون هر دفعه یه سری کارارو میخوام انجام بدم ولی همشونو نمیتونم.کاشکی یکی مثه خودم که پشتیبانمو به بچه ها گیر میدم پیدا میشدو بهم گیر میداد که همه اینکارارو انجام بدم.

خوششششچچچچچچچچچ(اصل عدم قطعیت چ وش)بگذره

+ نوشته شده توسط ارشیا در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 14:30 |
 و اما ...

انیشتاین با این کارها و این نظریات(که بعدا بیشتر راجع بهشون میگم)پایه گذار فیزیک کوانتوم شد.انیشتاین با آزمایش ثابت کرد که نور هم خاصیت موجی داره وهم ذره ای

وگفت که نور از بسته های انرژی به اسم فوتون تشکیل شده است.ولی ماجراهای تازه ای از این به بعد شروع شد.پلانک که از دوستان انیشتاین بود با انیشتاین هم عقیده بود وحتی فرمولی به این شکل:E=fh ارایه کرد که در آن hثابت پلانک نام دارد.اما قضیه به همین جا ختم نشد!دانشمندی به نام بور فرضیات ونظریاتی ارایه کرد که باز همه چیز را متحول میکرد!!  یعنی فیزیک کوانتوم خود یک شاخه جدید پیدا کرد.

فیزیک کوانتوم در اصل به بررسی رفتار مواددر اندازه های میکروسکوپی می پردازد.

بور با این نظریه که میگفت الکترونها در یک مدار مشخص به دور اتم میچرخند مخالف بود.او عقیده داشت که جای الکترونها در هسته مشخص نیست وفقط با آمار واحتمال میتوان آنرا بررسی کرد!یعنی یک علم جدید که در آن هیچ قطعیتی وجود ندارد!!بور با آزمایش نیز این مطلب را ثابت کرد اما بیشتر کار بور بر اساس این بود که ثابت کند آزمایشات دقیق نیستند وهیچ ابزار دقیقی برای اندازه گیری دقیق مواد میکروسکپی نداریم وحتی آنرا به دنیای ما نیز بسط داد وعقیده داشت دنیا نیز بر اساس اتفاق به وجود آمده!!مثلا در مورد تایین مکان وسرعت دقیق الکترون بایستی یک نور با طول موج بالا به آن بتابانیم تا جای دقیق آنرا مشاهده کنیم اما به محض انجام اینکار از نظر بوهر  مرتکب یک اشتباه شده ایم وقتی ما یک نور به الکترون میتابانیم خود نور دارای انرژی است وهمین انرژی به الکترون منتقل شده وچون الکترون یک جسم بسیار ریز است سرعت مکان آن تغییر کرده و بیشتر میشود!!حال اگر یک نور با طول موج کوتاه به الکترون بتابانیم تا انرژی کمتری داشته باشد به دلیل کوتاهی طول موج مکان دقیق الکترون قابل رویت نیست!!!بور عقیده داشت در فیزیک کوانتوم همه چیز اتفاقی و تصادفی هست .

انیشتاین که پیشرفت علم کوانتوم را میدید کاملا نگران بود او فکر میکرد فیزیک کوانتومش کاملا منحرف شده و به یک مسیر دیگر می رود انیشتاین سعی میکرد تا با فلسفه و آزمایش جلوی بور وهمراهانش باایستاد.انیشتاین در جواب بور که اعتقاد به تصادفی بودن دنیا داشت جمله مشهوری گفت"خداوند تاس نمی اندازد!!!"چرا که به این مساله اعتقاد داشت که هر شیی به هر صورت و هر انسانی با هر دینی یک خالق فوق العاده خلاق نیرومند وباهوش دارد.بور در جواب  به این گفته انیشتاین چیزی نداشت که بگوید.بذارین اینجا یه مطلب دیگه رو هم بگم.جالبه توی تلویزیون داشت راجع به انیشتاین وبوهر و دعواهاشون میگفت یک جا عکس بور وانیشتاین در حال مباحثه وقتی که از ساختمان بیرون میومدنو نشون میداد بور چهره ای کاملا ناامید وخسته و گیج داشت!!در حالی که انیشتاین چهره ای کاملا بشاش ومطمئن!والبته گوینده تلویزیون هم به این مساله اشاره کرد.نمیخوام با این کار بگم که بور اشتباه میگفت نه!خودمم از کوانتوم خوشم میاد ولی میخوام بگم که انیشتاین حرفهای بیشتری واسه گفتن داشت.

انیشتاین چند سال بعد با آزمایش جعبه نور ثابت کرد که فیزیک کوانتوم بوهر اشتباه است!!و در حالی که به نظر میرسید بور کاملا گیر افتاده است ناگهان...

بور فکری به خاطرش رسید انیشتاین در آزمایشش صحبت از زمان وساعت کرده بود وبور با نظریه انیشتاین این آزمایش را رد کرد!!!یعنی گفت که طبق نظریه نسبیت زمان حرکت عقربه های ساعت دقیق نیست(اگه خواستید دفعه بعد آزمایششو میگم)ویک امر نسبیه!!!بور با این وسیله از این آزمایش فرار کرد و آزمایش بعدی انیشتاین را نیز نفی کرد!!!اما انیشتاین هنوز بر موضع خود پافشاری میکرد او میگفت"این مطالب شهودی است و در تناقض با عقل سالم است!!"او میگفت دانستن محل دقیق الکترون دردی را دوا نمیکند!و اصلا ابزار به کار برده شده در اندازه گیریه آنها مشکل دارند نه علم ما!!اما با این همه به قدرت علم کوانتوم نوین هم اعتقاد داشت و حتی پایان نامه لویی دوبروی را نیز که در همین زمینه بود پذیرفت.او فقط از این میترسید که علم فیزیک به بیراهه برود واز این مساله بسیار رنج میبرد حتی بیشتر از او پلانک از این مساله رنج میبرد آنها سالهای زیادی با این مشکل مبارزه کردند ولی هر بار اتفاق تازه ای می افتاد.

بقیه اش باشه واسه بعد....

راستی خود بور یه جمله جالب داره:"هرکس ادعا کند فیزیک کوانتوم را فهمیده است در واقع چیزی نفهمیده است!!!"

خوچچچچچششششچچچششش (عدم قطعیت چ وش)بگذره

 

 

+ نوشته شده توسط ارشیا در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 13:43 |
                                          "بنام زیبای بی همتا"

امروز میخوام یه کم راجع به کوانتوم بگم البته به زبان ساده یعنی بحث کوانتومو شروع کنم وچون سرما خوردم بقیه اش باشه واسه بعدا.

اما کوانتوم از کجا شروع شد؟کسی میدونه؟ شما نه آقا شمارو که نمیگم آهان خانوم شما که اون گوشه تنها نشستیشما بگو .اصلا چرا اون گوشه نشستی آخه چرا تنها ؟خب بفرمایید...بله شما سروری هرچی شما بگی ولی بذارین منم راجع به کوانتوم بگم:

فیزیک کلاسیک بر اساس نظریات گالیله ونیوتن بنا نهاده شد.امااین فیزیک مشکلاتی داشت.مثلا یک مساله خیلی جالب که حتی خود من هم تا چند وقت پیش نمیدونستم این بود که خود نیوتن هم نمیدونسته که منشا جاذبه چی هست!!!واز این به عنوان یک مساله خجالت آور اسم میبرند.

تا اینکه یک دانشمند آلمانی جوان به نام آلبرت انیشتاین در عرصه فیزیک ظهور کرد انیشتاین یک نابغه به تمام معنا به حساب میاید نه تنها از نظر فکری بلکه از لحاظ زندگی هم همینطور بوده.

انیشتاین خیلی راحت زندگی میکرده  وزیاد درگیر بایدهای اجتماعی نبوده مثلاهیچوقت جوراب نمیپوشیده و در ابتدا کارمند اداره پست بوده است!!!البته در بخشی که بیشتر نامه های مربوط به فیزیک اونجا میومده.انیشتاین از بچگی عاشق فیزیک بوده  به طوری که وقتی پدرش  یک قطب نما به عنوان هدیه به او میدهد ساعتها به آن خیره میشه و بعد با خودش فکر میکنه:"عجب نیروی جالبی!!یعنی اطراف ما اینهمه نیرو هست؟"

واما کودکی انیشتاین:آلبرت در کودکی نه تنها به عنوان یک معمولی بلکه به عنوان یک کودک کم هوش شناخته میشده!!!بسیار کم حرف بوده وهمیشه در اتاق کنار پنجره مینشسته واز پنجره به بیرون خیره میشده(بر عکس بزرگسالیش)تنها مشوق انیشتاین مادرش بوده که همواره این جمله  را تکرار میکرده:"پسرم در آینده پروفسور بزرگی میشه!!!!"(مامان منم همیشه همینو میگه)و داییه آلبرت هم قاه قاه می خندیده و میگفته"حتما !!حتما با این استعدادی که داره بعید نیست!!!"(جالبه داییمم همینو میگه)

اما نکته جالب اینکه بالاخره حرف مادر انیشتاین درست از آب در اومد و بعد از فرار از آلمان ورفتن به آمریکا(به دلیل یهودی بودن) (خیلی شانس آوردن الان انیشتاین میبایست تو کوره آدمسوزیه هیتلر سوخته باشه)انیشتاین ناگهان کشف شد!!پروفسوری که فیزیک را متحول کرد.حال بذلرین یه کم بیشتر از انیشتاین بگم:

انیشتاین در ابتدا به مسایل مذهبی بسیار تا بسیار اهمیت میداد و از بحثهای مذهبی هم خوشش میومد اما کم کم این علاقه کم رنگ شد به طوری که اعلام کردند که دستخطی از انیشتاین به جا مونده که این جمله در آن به چشم میخوره:"مذهب خرافه ای بیش نیست!!"البته انیشتاین اعتقادش نسبت به خدا را همچنان حفظ کرده بود وخدا را به عنوان یک خالق خردمند میشناخته.

پروفسور حسابی یکی از شاگردان انیشتاین بوده ودر باره انیشتاین اینگونه میگوید:"یک آدم بسیار خاکی وفروتن.من در ابتدا زیاد آدم خوش اخلاقی نبودم ولی انیشتاین چنان تاثیری روی من گذاشت که من کاملا متحول شدم واخلاق انساندوستیم را مدیون او هستم.روابطش با من که یک خارجی بودم آنقدر خوب بود که حتی از من راجع به جای خواب و وسایل خوابم میپرسید تاهیچ نگرانی نداشته باشم!!!"واینگونه بود که پروفسور حسابی پس از بازگشت از آمریکا آن شعر معروف سعدی را روی سردر خانه اش حکاکی کرد.دیگه راجع به انیشتاین بسه بریم سراغ کوانتوم بعدا بیشتر مینویسم:

در فیزیک کلاسیک محدودیتی برای سرعت وجهان وکلا هیچ چیزی وجود ندارد اما انیشتاین ثابت کرد هیچ سرعتی بالاتر از سرعت نور وجود نداردوحتی هیچ ماده ای به این سرعت نمیرسد.درمورد جهان میگوید:"جهان محدود ولی بینهایت است!!!"میدونید چه جوری؟انیشتاین دنیارا مثل بینهتایت نوار باریک گره خورده توصیف کرد که در مجموع شکل یک کره را تشکیل میدهند!یعنی شکل کلی محدوده ولی بینهایت پیچ و خم داره!!

انیشتاین مدت ده سال در مورد منشا جاذبه فکر کرد !!و نظریه خود را راجع به این موضوع اینطور عنوان کرد: کهکشان ما یک دنیای سه بعدی است که بعد سوم آن زمان است و کره زمین روی یک منحنی برجسته اطراف خورید وجود دارد میچرخد!واین همان انحنای فضا و زمان هست یعنی فرض کنید خورشید داخل یک چاله قرار داره و زمین روی لبه این چاله میچرخه(هیچی فهمیدین؟)اینو بهش میگن انحنای فضا و زمان ...

واینگونه فیزیک کوانتوم متولد شد وبعد هم نظریه های نسبیت... بقیه اش باشه واسه دفعه بعد الان تمام بدنم درد میکنه خب ببینم دخترم شما فهمیدی؟آره شما

خوبه من میدونستم دختر با هوشی هستی.چی واسه سرماخوردگیه من ناراحتی؟قربان مرامتببینم اسمت چیه؟چی؟پریا؟....یکی منو بیگییییره.....

خوش (خوچ)بگذره ...

 

+ نوشته شده توسط ارشیا در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 12:0 |
                                     "بنام عشق بی پایان"

با سلام خدمت همگی یعنی همه از حسنک و کبری بگیر تا جون آدمزیاد و پریزاد

الان دارم بیشتر راجع به کوانتوم میخونم خیلی با حاله خیلی بیشتر از خیلی حتی یه جاهایی میرسه که من میگم آدم میفهمه چرا بعضیا رو آب راه میرن.خلاصه...میگن یه جاییشم به عرفان ختم میشه.امروز یه کم سرما خوردم ولی در اولین فرصت مینوسیم راجع به کوانتوم اونم با زبان ساده که مخاطبای آی کیو پایین هم بگیرن مطلبو(میخوام حسابی تحریکتون کنم)

امیدوارم مثه سیارات دور خورشید عشقتون بگردین یا بقیه دورتون بگردنوخوشششششششششش بگذره

+ نوشته شده توسط ارشیا در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 11:7 |
 ....با سلام خدمت خوانندگان همیشگیه وب لاگ من دفعه بعد میخوام راجع به علم کوانتم صحبت کنم اگر کسی هست که بخواد راجع به مطلبی بنویسم واسم کامنت بذاره اگه بتونم راجع به اون مطلبم مینویسم....

 

خوش(خوچ)بگذره....

+ نوشته شده توسط ارشیا در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 11:3 |


Powered By
BLOGFA.COM