تبليغاتX
ارشیا در سرزمین باد

ارشیا در سرزمین باد

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

فکر نکنین من مثه این روزنامه های ایرانی هروقت مطلب کم میارم شروع میکنم چرت و پرت نوشتن باور کنین این شعرای افغانی بامزه هستن.توشونم همش عاشق و معشوق قربون صدقه هم میرن این شعر رو یه خانوم افغانی میخونه(بامزه هستش)(دخترا یاد بگیرین واسه معشوقتون بخونین)(واسه منم میتونین بخونین):

شیرینی لب تو خرما نداره

قلم جیب تو میرزا نداره

آن ماچی که دادی زیر کوچه

از ملا پرسیدم گنا نداره

البته گناه رو بدون "ه" بخونین گیر ندین دیگه افغانینمثه خودمون جهان آخرن

اینم یه شعر با کلاستر:

مرد میگه:

الا ای گلرخم اگر بیایی

که درد عشق را درمان مایی

مرا در عشق شیرین آشنا کن

چو فرهاد سوی کوههایم رسانی

زن جواب میده:

عاشق شدنت همه لطیفه

دنیا همه نیرنگ و فریبه(راست میگه)

من درد تو را چاره ندانم

گویا انکه عاشقت غریبه

در این دنیا که من یاری ندارم

ندارم جز تو هیچ کاری ندارم

محبت کن و ای عشق و جنونم

ندارم هیچ غمخواری ندارم(الهی نمیرم)

و دوباره مرد میگه:

این دنیا به کس وفا ندارد(بازم راست میگه)

درد دل ما دوا ندارد(دوورتی راست میگه)

دل بردی زمن چاره ندارم(بیچاره)

عاشق شدنم گنا نداره (سه ورتی راست میگه البته تو ایران داره)

خلاصه دیدین چقدر با حال بود؟ دیدین؟ واقعا یاد بگیرین. حالا ما تا قربون صدقه یکی میریم میگه:"من به گور ۷جد و ابادم (آبائم)خندیدم!!! "میبینید؟آخر آدم مجبور مبشه بره از افغانستان یه دختر رو انتخاب کنه

البته من واقعا از بی نظیر بوتو خوشم میومد خیلی بی نظیر بود خیلی شجاع بود جور شوهر احمقشم میکشید(الهی نمیرم)من عاشق این جور دخترا هستم.اونقدر باهوش که توی سیاست درجه یک بود واونقدر شجاع که وقتی دولت عوضی پاکستان حتی یه ماشین ضد گلوله و چندتا محافظ در اختیارش نگذاشت و به خودشم اجازه نداد با حفاظ کامل بیاد!!!!!!!!!!بازم رفت میون جمعیت و سخنرانی کرد. به این میگن شیر زن.اونم تو کشوری که پر از تروریسته.

خلاصه این چند روز هم بد جوری سرما خوردم امسال دارم زیاد سرما میخورم. همیشه یه بار تو سال بیشتر سرما نمیخوردم. کلاسای تدریس  خصوصیمم شلوغ شدن.میخواستم برم دنبال خوانندگی و ادامه بدنسازی ولی دوباره وقت رو هدر دادم.

حالا اگه بازم مطلبی یادم اومد مینویسم. اون مطلب پروفسور هشترودیم بخونین خیلی جالبه خیلیم واسش زحمت کشیدم.یه وجه تشابه دیگه هم پروفسور با من داره اونم اینه که قیافش تو عکس خیلی شبیه منه(اون شبیه منه هااااااا خیلیم دلش بخواد)

بگذریم شوششششششششش بگذره

 

 د.ن(دوباره نوشت):

فعلا قالب وبلاگمو عوض کردم خودم ازون قالبش بیشتر شوشم میومد ولی مطالبش خیلی خوانا نمیشد اینجا روزه بهتر مطالب خونده میشه ولی اونجا شب بود من بودم و یار اون جنگل وحسش بهتر بود

دوورتی شوششششششششش بگذره

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 10:55 توسط ارشیا| |

                                         " بنام زیبای بی همتا"       

یک شعر افغانیه قشنگه الان یادم اومد مینویسم واقعا این شعرای افغانی بعضیاشون واقعا قشنگن:

ابرو کمان چشما ی خمار باران

باران میبارد سر زلف نگارم

چقدر سرخ و سفید است بر وروی نگارم(وچقدر تپل است)

خبر داری یانداری باران؟ باران میبارد بر موی نگارم

اگه خواستین بعدا بیشتر مینویسم

(البته شعرش خیلی قافیه نداره)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 12:6 توسط ارشیا| |

با سیلام خدمت همگی

این روزها کشور حال و هوای محرم داره این نوشته از شریعتی رو خیلی دوست دارم:

"در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظالم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که آزاد زیست"

اینم باسفید واسه اینکه بتونید بخونید

خلاصه من از فلسفه محرم بیشتر خوشم میاد تا از گریه و زاری

راستی اعصابم راحتتر شد.از همه کسانی که به من دلداری دادن ممنونم  از آنجلینا و نیکول کیدمن عزیز از لس آنجلس از نانسی عجرم عزیز از لبناناز فیخمیلی از فیخمیلستانواز همه نی نی های تپلی زایشگاه نیک نفس

به قول یکی شوشششششش بگذره

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 12:18 توسط ارشیا| |

با سلام

امروز تصمیم گرفتم یه سری تغیراتی  هم تو زندگیم هم تو قالب وبلاگم بدم.دیدم این قالبش قشنگه انتخابش کردم.

ولی هنوز عصبانیم و جدی(هیشکیم بهم نخندیده که میگین کی خندیده منم اصلا زیاده روی نکردم)

این شعرم مال خودمه اصلانم شوخی نیست.

من از عبور لحظه ها کنار تو بودن را

از دنیا میخواستم

اما نمیدانستم دنیا لحظه ها را طولانی می کند

تا دور از تو باشم

من از روزگار بسیار دلگیرم

و از این رسم آدمها

واز این سرزمین

و از بسیاری از آنها که لبخند را نمیفهمند

من بچه بودن را

به بزرگ بودن وترسو بودن

من بچگی را به بد خو بودن

من پایین و بالا پریدن را

به منت گذاشتن

ترجیح میدهم

وتو را به دنیا ترجیح میدهم

اگر پیدا بشوی.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:59 توسط ارشیا| |

امروز خیلی عصبانیم خیلی میفهمین؟ هومممممممممم؟

من نمیدونم مردم ما چرا اینجورین؟ چرا آخه؟آخه چرا جنبه شوخی رو ندارن؟؟!!!مخصوصا این دخترا که دیگه تا باهاشون شوخی میکنی یا فکر میکنن خیلی خنگیم یا فکر میکنن قدرت انجام کارهای جدی و بزرگ رو نداریم.

میدونین مستر بین مدرکش چیه؟ بله همین مستر بینی که ما فکر میکنیم یه آدم خل و چل هست؟

مدرک مهندسی الکترونیک از دانشگاه هاروارد ! داره!!!!! میفهمین؟ولی حالا انگلیسیا هی بهش به چشم یه آدم خل و چل نگاه میکنن یا به چشم یه دلقک؟!!!نخیر انگلیسیا شوخی رو یه جور هوشمندی میدونن.

از چارلی چاپلین به عنوان نابغه طنز یاد میکنن و اونو با انیشتاین تو یه جلسه یه عنوان برترین نابغه ها دعوت میکنن!! خوب دقت کنین به عنوان نابغه!!! ولی مردم ماامان از این فرهنگ عقب مونده ما امان...

من خودمم با دلقک بازی و مسخره بازی موافق نیستم مخصوصا با این آدمای بی فرهنگی که به اسم طنز هزار جور فحش و بد و بیراه میگن.ولی چیکار کنم من همش میخندم! اصلا اگه نخندم نمیتونم زندگی کنم.از نظر علمی هم وقتی آدم میخنده اکسیژن بیشتری به مغز میرسه و فشار عصبی آدم کم میشه.

اما دیگه میخوام جدی تر باشم.چون مردم ما بی جنبه هستن(مخصوصا بعضی دخترا)واین شعر یادم میاد(از مهستی):

تا با تو خندیدم کج شد کلاه تو

شد غرق خودخواهی طرز نگاه تو

تا با تو خندیدم خود را  خدا  دیدی

از نسل    خاکیها   خود را جدا دیدی

یک لبخند یک لبخند بود اشتباه من

یک لبخند یک لبخند تنها گناه من

ولی حالا من شوخی نمیکنم دلیلی نداره که شما خوش نگذرونید.

پس بخوششششششششششششید...

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:59 توسط ارشیا| |

با سلام خدمت همگی(به ویژه تپلها و مپلیها)از من خواسته شد تا راجع به پروفسور هشترودی بنویسم من خلاصه و مفید میگم:

پروفسور در ۲۲ دیماه ۱۲۸۶ در تبریز به دنیا میاد.پروفسور خیلی از دانشگاههای خارج و خیلی از رشته هارو امتحان میکنه تا اینکه میفهمه به ریاضیات علاقه داره.ومثه خیلی از دانشمندای ایران در چند رشته تخصص داشته(مثه خودم)

.دوران دبیرستان رو که تو دارالفنون تموم میکنه میره دانشکده پزشکی بعدش وسطش ول میکنه و میره فرانسه مهندسی بخونه(مهندسی رو عشقه)بعد دوباره اونجارو هم ول میکنه میاد ایران ریاضی میخونه!!!لیسانسشو میگیره بعد دوباره برمیگرده فرانسه دوباره هم لیسانس میگیره!!!دکتراشم همونجا میگیره!دوباره میاد ایران!!

حالا این وسط یه نکته مهم هست میدونید پروفسور تو فرانسه میخواسته کدوم رشته رو بخونه؟بله رشته مهندسی مکانیک میدونید چرا ادامه نمیده؟ خب معلومه چون خیلی سخت بودهچون دیده خیلی با کلاسه.

پرفسور هشترودي، فقط استاد رياضيات نبوده، بلكه فيلسوف هم بوده(مثه من) و با اكثر علوم و هنرها آشنايي كافي داشته(دوورتی مثه من)، با زبان‌هاي عربي، انگليسي، روسي، آلماني‌ و لاتين آشنابوده و در زبان‌هاي تركي اسلامبولي و فرانسه تا حد سرودن شعر تسلط داشته. (مثه من شعرم میگفته)

خلاصه انگار ازنصف من کپیش گرفته بودنچون نصف دیگم به انیشتاین و بروس لی و تختی رفته

پروفسور هشترودي نظريه هاي بسيار مهمي درباره‌ «تئوري نسبيت»، «انواع فضاها» و ساير زمينه هاي رياضيات و فيزيك داشته كه بخش اعظم آثار وي، به زبان فرانسه تاليف شده .

‌در دوره اي كه پروفسور هشترودي رييس دانشكده علوم دانشگاه تهران بوده( حدود سالهاي 1336 تا 1339 ) دانشجويان به مناسبتي اعتصاب كرده بودن ‌و نيروهاي انتظامي به دانشگاه وارد میشن؛ دانشجويان كه هشترودي را مدافع خود مي دانستن، به دانشكده علوم پناه میبرن. پروفسور هشترودي دستور میده درهاي دانشكده را ببندن و خودشم  جلوی ورودي اصلي می مونه و مانع ورود نيروهاي انتظامي به درون دانشكده میشه. (مثه من)

پروفسور هشترودي با این كه به درستي از گفته‌ها و اقدامات دانشجويان مطلع نبوده، خطاب به ماموران میگه: « مسئوليت هر اتهامي كه متوجه دانشجويان است بر عهده مي‌گيرم» . استاد آن روز تا خروج كامل نيروهاي انتظامي از دانشگاه همچنان در جلو ورودي دانشكده باقي می مونه و بعدشم دانشجوها رو چند تا چند تا  میفرسته خونشون (البته من فقط پسرا رو میفرستادم برن)

و بعدشم تاكيد میکنه: «اگر دانشجويي گرفتار شود، من خودم را نمي‌بخشم و با تمام قدرت در مقابل حكومت مي‌ايستم.» 

یک نکته بسیار بسیار جالب راجع به هشترودی هست.اونایی که میگن ریاضی کاربردی نداره و بیخودیه این مطلب رو بخونن:

پروفسور ریاضیات را به صورت کاملا کاربردی بلد بوده به طوری که یه دفعه سازمان فضایی فرانسه میبینه موشکشون گم شده! بعد متوجه میشن موشک از مسیرش خارج شده!

زنگ میزنن به هشترودی که بیاد کمکشون کنه!!!!!!  پروفسور هم میره و یه ثانه ای موشک رو به مسیرش بر میگردونه!!!!!!

واقعا ببینید چه دانشمندی بوده(حال تصور کنید من کی هستم)

عکسشم عین خودمه(باور کنید)ولی هر کار میکنم نمیاد تو وبلاگم

خلاصه بخوشششششششید وبتپلید


 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:13 توسط ارشیا| |

                              " بنام آزادی بخش مهربان"

صبح تو خیابون یه پسر رو دیدم که داداششو گذاشته بود توگاری و جابه جا میکرد.بچه عجب کیفی میکرد .پیش خودم فکر کردم چه دنیای جالبی دارن چقدر ساده بدون هزینه بدون بنزین بدون استرس ...چه لذتی میبرن.

اینقدر جوگیر شدم که الان نمیدونم چی بنویسم.بذارین یکی دیگه از خوابامو بگم:

موقع جنگ عراق و آمریکا بود یه شب خواب دیدم دوتا موشک آمریکایی وارد آسمون ایران شدن.من و پسرای همسایمونم داشتیم به آسمون نگاه میکردیم .جالب بود که اصلا نمیترسیدیم تازه موشکارو نشون میدادیم و میگفتیم چقدر قشنگن!!!

خلاصه خواننده ای که شما باشیدتا چند روز تو کف خوابم بودم.تا اینکه... بله چند روز بعد از حمله آمریکا به عراق دوتا موشک آمریکایی وارد ایران شدن و صاف رفتن توی نیروگاه بوشهر!!! البته تلویزیون ایران گفت خسارتی نداشته و آمریکاییها اشتباهی زدن!!!!!!!!!!

خلاصه الان نمیدونم چرا چیزی به ذهنم نمیرسه که بنویسم...

بخوشیییییییییید ...

دوباره نوشت:(د-ن)

اینو الان تو اینترنت دیدم جالبه از پروفسور هشترودی بعدا بیشتر از پروفسور هشترودی میگم:(شعرش در مورد عاشقی هست):

 

منحنی قامتم،     قامت   ابروی توست

  خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن   به او،     مبهم   و  بی انتهاست 

  بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست



چون به عدد یک تویی من همه صفرها 

 آن چه که معنی دهد قامت دلجوی  توست

پرتوی  خورشید   شد  مشتق  از آن  روی   تو  

 گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو   وجودم  بود     یک    سری      واگرا 

 ناحیه همگراش دایره    روی    توست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 12:25 توسط ارشیا| |

هیچ کس درد   تنهاییم  را    حس    نکرد

نم نم این دیده  بارانیم   را حس   نکرد

رنگ و رویم شاد    وگلگون   بود   اما

یک نفر مثل آیینه غم تنهاییم را حس نکرد

همچو دیوار بلندی     عاقبت     ویران شدم

سرزمین  عشق  هم  ویرانیم    را  حس  نکرد

این روزها به تنهاییم فکر میکنم به دوران گذشته به مجتبی که پسر همسایمون بود وبچگیا چه کارایی که نمیکردیم... به همسایمون که بهترین دوست بابام بود حتی خونشونو مثه خونه ما ساخته ولی الان... هفته به هفته به زور همدیگه رو میبینیم. به بچه هاشون که عضو بسیجن وبین ما وانا فاصله افتاده نه اینکه با هم نریم و بیاییم اما خیلی کم شده...

کاش یک دوست داشتم یک رفیق ماندگار که تا قله قاف با من بماند که تا لحظه مرگ که تا آخر کهکشان(مثه فیلمای فردین یا این فیلم هندیا)جنسش هم مهم نیستبه قول حافظ:

می بیغش  و رفیق    شفیق               گرت مدام میسر است زهی توفیق

هزار بار به تحقیق کرده ام این نکته     که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

خلاصه خوشششششششششش بگذره رفیقای عزیز (آره با شمام جناب تپلی)ودوستان خوبم

همش بخوشید دنیا ارزش ندارهده روز مهر گردون افسانه است و افسون...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:23 توسط ارشیا| |

با سلام به هم مخصوصا تپلیها(هر چند یه کم ازش دلگیر شده بودم)میخوام از این به بعد یه کم از خوابهام بگم آخه من خوابهای جالبی میبینم.وخیلیاشون به واقعیت تبدیل میشن(داییمم همینجوریه مامانمم همینطور)البته نمیخوام مثه این خاله زنکا بیام خواب تعریف کنمکه مثلا فلانی زنده شد به من گفت به بچه هات بگن چیکار کن.خوابای من خوابای اساسین مثلا قبل از این آشوبای انتخابات یه خواب خیلی جالب دیدم یه خواب خیلی مفهومی .بعدا میگم اگه کسی خواست.

ولی دیشب یه خواب جالب دیدم خواب میدیدم یه جایی مثه پایگاه نظامی بودم انگار مال آمریکاییها بود.دو تا خانومم توی این پایگاه بودن که یکیشون خیلی به من علاقه نشون میداد.بعد نمیدونم انگار اتش سوزی شد و دو تا خانوم لباساشون سوخت.ولی هیچطوریشون نشد .خانوم دومی رفت بیرون منم رفتم دنبالش به من با خنده میگفت دنبالم نیا ولی من میدونستم ازم خوشش میاد ومن رفتم و...(بقیه اش زیاد بد نیستا فکرای بد نکنین)فقط باهم رفتیم توی یه اتاق چند نفر هم تو حیاط بودن ومن میخواستم کسی مارو نبینه هردوتا دزدکی از پنجره بیرون رو نیگا میکردیم.

واقعا خیلی خانوم خوش ترکیب و خوش اندام و خوشکلی بود.

دیگه همونجا از خواب بیدار شدم(شانسو میبینین؟)

بعدا بیشتر میگم...

خوشششش بگذره

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 12:39 توسط ارشیا| |

                                              "بنام آزادیبخش مهربان"

بچگی چه دوران شیرینی بود.هیچ وقت تکرار نمیشه یادش بخیر هیچی بچگی آدم نمیشه از این دنیای ساختگی بزرگها بیزارم.

نه اینکه بچه باشم نه من عاشق کارهای بزرگم اما عاشق صداقت و راحتی بچه ها هستم.هنوز کودک درونم را حفظ کرده ام هنوز کارتونها و انیمیشنها را با شور وشوق میبینم.روی گوشیم کلیپ هاچ زنبور عسل اون سنجابه بامزی قویترین خرس دنیا هست و بامزی چقدر برایم جذابیت داشت یادش بخیر.

تا همین چند وقت پیش کارتون باب اسفنجی رو با علاقه دنبال میکردم.چند روز پیش کارتون پری دریایی ۲ را گرفتم واز دیدنش لذت بردم.کارتون دیو و دلبر و...

موقعی که بچه بودم تخیلات عجیبی داشتم .عاشق اسب بودم. همشم لباس جنگی و ارتشی میپوشیدم عاشق تفنگ بودم. البته اکثر پسرا عاشق اینجور چیزا هستن ولی مامانم میگه(مامانم اینا)لباس ارتشی رو نمیتونستن از تنم در بیارن تو خیابون تو مسافرت...

مثه خیلی از پسرای دیگه عاشق فضا بودم و با پسر خاله هام میخواستی فضا نورد بشیم.البته باز هم خیلی از پسر بچه ها از فضا خوششون میاد اما...یادمه مدرسه راهنمایی میرفتم.تو کتاب علوم تازه راجع به پیستون و سیلندر یه چیزایی نوشته بود.ومن تصمیم گرفتم تا یه هواپیما بسازم!!!

بله حتی پیش خودم فکر میکردم وقتی ساختم باهاش میرم مدرسه(خیلی تخیل قشنگی بودا اینقدر نخندین به من)بالاخره تصمیم خودمو گرفتم و یکی از دوستامو قانع کردم که میشه هواپیما بسازیم

نمیدونم اون موقع چرا اینقدر قدرت رهبری داشتم وچه جوری دوستم وحتی پسر خاله هامو قانع کردم که میتونیم.

بله قرار شد بریم خونه پسر خاله هام واین پروژه رو اجرا کنیماون موقع ها حرفه و فن داشتیم پس یه اره مویی برداشتیم و یه تکه چوب رو بریدیم تا به شکل ملخ هواپیما در بیاد(الان که فکر میکنم نمیدونم چه جوری اون ملخ کوچیک میخواست یه هواپیما با چهارتا سرنشین رو بلند کنه)

خلاصه رفتیم خونه خاله حتی دختر خاله ام هم کمک میداداما ... داییم اومدو گفت میخواین هواپیمای آزمایشی بسازین؟ و من باجدیت گفتم: "نه هواپیمای واقعی" اونم گفت بی خیال بابا وللللششش کنین اصلا کار شما نیست.ولی ما با جدیت ادامه دادیم و الانم صادرات هواپیما داریم

اما از آنجا که دشمنان ما واین مرز و بوم چشم دیدن ما را ندارند چشم خوردیم وپروژه متوقف شد(چیزی نمونده بود یه انقلاب مخملی راه بندازیم)

یه کار دیگه که یادم میاد بذارین الان بگم:(یعنی یه شیطنت بود)

یه پسر همسایه داشتیم خیلی پررو بود یه روز با دوستش اومده بود دم در خونه ما با گچ یه مربع و چندتا خط کشیده بود وداشت از این بازیای فکری هستش با سنگ و نخود و اینا بازی میکنن رو بازی میکرد(البته بد بخت اصلا صدا نمیداد)ولی من دیدم حریم خصوصی جلوی خونه ما مورد تهاجم واقع شده.رفتم تو دستشویی یه آفتابه برداشتم پر آب کردم(خیلی سنگین شده بود)به زور پله های راه پله رو رفتم بالا تا به بالا خونه رسیدم.مثه یه وزنه بردار حرفه ای آفتابه رو بردم بالای سرم  و باتمام قدرت همه آب آفتابه رو ریختم رو سر بیچاره ها(وای دلم)

قیافه پسر همسایمون دیدنی بود هردوتاشون به یک اندازه خیس شده بودناینقدر آب  ریخته بودم که کاملا شکلهایی که با گچ کشیده بودن پاک شده بودنمیدونم چرا دعوام نکرد فکر کنم چون کاملا شوکه شده بود...

بقیه اش باشه واسه بعد خوششششششش بگذره

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:5 توسط ارشیا| |

Design By : Night Melody